صدای اهالی بهار
دسته بندی بر اساس

درباره آهنگ

About Song

داستانهای شاهنامه ضحاک قسمت آخر

dastanhaye shahnameh zahak akhar
22:21
22:21
شاعر: صدیقه آریادوست

متن آهنگ

Song Lyrics

خانم سیدحسینی:

نشست از بر تخت زرین او * بیفگند ناخوب آیین او

بفرمود کردن به در بر خروش * که هر کس که دارید بیدار هوش

نباید که باشید با ساز جنگ * نه زین گونه جوید کسی نام و ننگ

سپاهی نباید که با پیشه‌ور * به یک روی جویند هر دو هنر

یکی کارورز و یکی گرزدار * سزاوار هر کس پدیدست کار

 

گوینده ۱:
به نام خداوندی که در تاریکی ناامیدی، چراغ امید را در دل آدمی می‌افروزد و در پایان هر شب، نوید آمدن صبح را می‌دهد. سلام به شما شنوندگان عزیز رادیو گلبهار صدای اهالی بهار؛ به شما که با ما قدم به دنیای افسانه ها می‌گذارید. امشب هم بنده صدیقه آریادوست، جناب صادق زاده و همینطور خانم سیدحسینی مهمان خانه های شما هستیم.

گوینده ۲:

به نام خداوندی که در دل هر داستانی، درسی برای آدمی قرار داده و انسانها را به خرد دعوت کرده. سلام به شما اهالی بهاری گرانقدر، به شما که قدم به دنیایی میگذارید که در آن، دیو و دلیر، تاریکی و روشنایی و ستم و داد، رو در روی یکدیگر می‌ایستند. من اسماعیل صادق زاده هم در کنار همکاران همیشگیم در خدمت شما هستم.

گوینده ۱:
در ادامه داستان پر فراز و نشیب فریدون و ضحاک، به جایی رسیدیم که انتظارش را میکشیدیم.

گوینده ۲:
جایی که سرنوشت، میان ظلم و عدالت، آخرین پرده را کنار می‌زند.

گوینده ۱:
در قسمت پیش شنیدیم که خبر فتح کاخ ضحاک به گوش او رسید. ضحاک، آن شاه ستمگر، از شنیدن این خبر چنان آشفته و خشمگین شد که با سپاهی اهریمنی، از راهی پنهانی به سوی کاخ خود روانه شد.

گوینده ۲:

خبر که به سپاه فریدون رسید تمامی مردم شهر و همینطور موبدان که از ظلم ضحاک خسته شده بودند با آنها همراهی کردند و چون کوهی استوار برابر لشکر اهریمنی قد برافراشتند.

گوینده ۱:
ضحاک که دید دیگر راهی برای پیشروی ندارد، از سپاه خود جدا شد. زرهی آهنین بر تن کرد، کلاه‌خودی بر سر گذاشت تا کسی او را نشناسد و مخفیانه خودش را به کاخ رساند.

گوینده ۲:
شهرناز را دید که در برابر فریدون ایستاده بود و ضحاک را نفرین می‌کرد؛ خشمگین شد و خواست شهرناز را به قتل برساند.

گوینده ۱:
اما درست در همان لحظه، فریدون از راه رسید. گرز گاوسر را بلند کرد و ضربه‌ای سخت بر سر ضحاک فرود آورد. چنان ضربه‌ای که کلاه‌خود آهنین ضحاک شکافت!

گوینده ۲:
فریدون گرز را دوباره بالا برد. می‌خواست ضربه دوم را فرود آورد و برای همیشه به حکومت تاریکی پایان دهد که ناگهان سروش ایزدی فرود آمد.

گوینده ۱:
گفت او را زنده نگه دار، در بند کن و به جایی ببر که دو کوه به یکدیگر نزدیک می‌شوند؛ به غاری دورافتاده و ناشناخته که زندان همیشگی او باشد.

گوینده ۲:
فریدون سر به فرمان یزدان فرود آورد. دستور داد طنابی از چرم شیر بیاورند؛ طنابی نیرومند و استوار که هیچ نیرویی نتواند آن را بگشاید و دست‌های ضحاک را از پشت بستند.

گوینده ۱:

سپس، مردم شهر را گرد آورد و با آنان سخن گفت. ای مردم آگاه! جنگ به پایان رسیده است. دیگر وقت آن نیست که شمشیرها را بالا ببرید و در پی خون‌ریزی باشید. دیگر کسی نباید برای رسیدن به نام و مقام، جان دیگری را بگیرد.

گوینده ۲:
شمشیرها را بر زمین بگذارید و به کار و زندگی خود بازگردید. چون یک سرزمین فقط به جنگاور نیاز ندارد. کشور را هم سپاهی لازم است، هم دهقان، هم صنعتگر، هم کشاورز و هم مردمانی که با دست‌های خود آبادانی می‌کنند.

گوینده ۱:
آرامش یک سرزمین با شمشیر ساخته نمی‌شود؛ با کار، خرد، آبادانی و همدلی ساخته می‌شود. و مردم، سخن فریدون را پذیرفتند.

گوینده ۲:
پیشه‌وران به کارهای خود بازگشتند و بزرگان شهر یکی پس از دیگری به درگاه فریدون آمدند و فرمانبرداری خود را اعلام کردند. فریدون نیز آنان را ستود و از خداوند سپاسگزاری کرد.

گوینده ۱:
سپس گفت: یزدان مرا از البرز کوه برگزید تا شما و مردم جهان را از دست شاهی اهریمن‌صفت نجات دهم.

گوینده ۲:
فریدون پیروزی خود را تنها از آنِ خودش نمی‌دانست. او خود را وسیله‌ای برای نجات مردم می‌دید و مردم را به پیمودن راه یزدان و نیکی دعوت می‌کرد.

گوینده ۱:
اما فریدون یک حقیقت دیگر را هم می‌دانست. اینکه او تنها شاه یک شهر نیست. او شاه جهان است و باید از شهری به شهر دیگر برود.

گوینده ۲:
فریدون به مردم گفت اگر اختیار با دل خودش بود، دوست داشت همان‌جا بماند و سال‌ها در کنار آنان زندگی کند؛ اما سرنوشت و مسئولیتی بزرگ‌تر در انتظار اوست.

گوینده ۱:
مردم با احترام فراوان بدرقه‌اش کردند. صدای کوس‌ها و شیپورهای لشکر فریدون در شهر پیچید. کاروان پیروزی به راه افتاد.

گوینده ۲:
اما این پیروزی، شبیه پیروزی پادشاهان ستمگر نبود. فریدون شهر را ویران نکرد. چیزی از مردم به غارت نبرد. و خانه‌ای را به آتش نکشید.

گوینده ۱:
در پیشاپیش سپاه، تنها یک نفر بود که با خواری و زبونی حرکت می‌کرد، ضحاک.

گوینده ۲:
همان شاهی که زمانی جهان از نامش می‌ترسید، اکنون دست‌بسته بر شتر نشسته بود و به سوی سرنوشت خود می‌رفت.

گوینده ۱:
فریدون در مسیر، به شیرخوان، در رشته‌کوه البرز، رسید. در آنجا غاری بود؛ جایی دور از چشم مردم. فریدون قصد داشت کار ضحاک را همان‌جا تمام کند.

گوینده ۲:
اما دوباره سروش ایزدی بر او ظاهر شد و رازی دیگر را با او در میان گذاشت. به فریدون فرمان داده شد که ضحاک را به دماوند ببرد.

گوینده ۱:
و این بار، تقریباً تنها راهی شود. مگر آنکه همراهی لازم باشد؛ کسی که اگر در سختی گرفتار شد، بتواند یاری‌اش کند.

گوینده ۲:
چه درس عجیبی در این فرمان نهفته بود، گاهی در سخت‌ترین سفرهای زندگی، تعداد همراهان مهم نیست.

گوینده ۱:
مهم این است که چه کسی در سختی کنار تو می‌ماند.

گوینده ۲:
فریدون به راه افتاد. ضحاک را نیز با خود برد، تا رسیدند به دماوند.

گوینده ۱:
کوهی که در افسانه‌های ایران، تنها یک کوه نیست؛ انگار خودش بخشی از تاریخ و حافظه این سرزمین است.

گوینده ۲:
در دل کوه، غاری پیدا کردند. غاری تنگ و تاریک، چنان عمیق که پایانش پیدا نبود. سکوتی سنگین در آنجا حکمفرما بود.

گوینده ۱:
فریدون، ضحاک را در آن غار به زنجیر کشید و از دیوار آویخت؛ چنان که حتی خویشاوندان و طرفدارانش نیز دیگر راهی برای رسیدن به او نداشتند.

گوینده ۲:
و این‌گونه، کار ضحاک به پایان رسید. نه با شکوه یک مرگ بزرگ، بلکه با خاموشی نام یک ستمگر.

گوینده ۱:
نام ضحاک از زمین پاک شد و جهان از شر و بدی او رهایی یافت.

گوینده ۲:
هیچ قدرتی، هرچقدر هم بزرگ باشد، اگر بر پایه ستم بنا شود، ماندگار نیست و حتی بلندترین دیوارهای ظلم هم روزی فرو می‌ریزند.

گوینده ۱:
و هیچ ملتی، اگر کنار هم بایستند و امید را در دل زنده نگه دارند و اگر راه داد و خرد را انتخاب کنند، برای همیشه اسیر تاریکی نخواهند ماند.

گوینده ۲:

اهالی بهاری همچنان ما را در پیام رسان های داخلی به شناسه @radiogolbahar دنبال کنید و با روابط عمومی رادیو گلبهار 09965745049 با ما همراه باشید.

گوینده ۱:

و طبق برنامه همیشگی رادیو گلبهار صدای اهالی بهار سخنها و پیامهای دلی و مناسبتی زندگیتان را با برنامه دلی تبریکستان و دیگر شنوندگان به اشتراک بگذارید.

گوینده ۲:
و در این قسمت داستان فریدون و ضحاک به پایان می‌رسد.

گوینده ۱:
اما داستان‌های شاهنامه هیچ‌وقت واقعاً تمام نمی‌شوند.

گوینده ۲:
چون هر بار که آن‌ها را می‌خوانیم، چیزی تازه در آن‌ها پیدا می‌کنیم.

گوینده ۱:

گاهی یک قهرمان، گاهی یک هشدار، گاهی یک درس و گاهی تصویری از خودمان.

گوینده ۱:
از اینکه تا پایان داستان ضحاک همراه ما بودید، از صمیم قلب سپاسگزاریم.

گوینده ۲:
امید که داستان امروز، فقط داستانی از گذشته نباشد؛ بلکه نوری باشد برای فردا سپاس از همراهی شما.

گوینده ۱:

تا داستانی دیگر روزگارتان آرام خدانگهدار.

گوینده ۲:

و تا دیداری دیگر خانه دلتان لبریز از مهر باد بدرود.

 

خانم سیدحسینی:

بیاورد مسمارهای گران * به جایی که مغزش نبود اندران

فرو بست دستش بر آن کوه باز * بدان تا بماند به سختی دراز

ببستش بران گونه آویخته * وزو خون دل بر زمین ریخته

ازو نام ضحاک چون خاک شد * جهان از بد او همه پاک شد

گسسته شد از خویش و پیوند او * بمانده بدان گونه در بند او

موزیک ویدیو

Music Video

متاسفانه این آهنگ موزیک ویدیو ندارد!

Sorry! this song doesn't have any music video

ارسال نظر

Send Comment

امتیاز دهی

Rating

به این پست امتیاز بدهید

Click on a star to rate it!

میانگین امتیازات: 0 / 5. تعداد بررسی ها: 0

تا کنون امتیازی برای این پست ثبت نشده است ، اولین نفر باشید :)

تا کنون دیدگاهی برای این موزیک ثبت نشده است ، شما اولین باشید :)
نام آهنگ
en-title
۵:۱۶
۵:۱۶

حالت پخش

تنظیمات صدا

افزودن به پلی لیست

افزودن به عللاقه مندی

صدای اهالی بهار
دسته بندی بر اساس